دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...
+ نوشته شده در نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:51  توسط MONIREH
|

غم نگاه آخرت تو لحظه خداحافظی
گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دوام بود قول ما جداشدیم آخر کار
تو حسرت بودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم
کوله بارم پره حسرت
تو دلم یه دنیا درده
مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده
با خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره
آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1389ساعت 19:22  توسط MONIREH
|
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد..
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد..
لب تو میوه ی ممنوع، ولی لبهایم..
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد..
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر..
هیچ کس،هیچ کس اینجا به تو مانند نشد..
هر کسی در دل من جای خودش را دارد..
جانشین تو در این سینه خداوند نشد..
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها..
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد..
+ نوشته شده در دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:48  توسط MONIREH
|
آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز
هر لحظه
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1389ساعت 18:30  توسط MONIREH
|
چقدر دلم گرفته مثل شبای تاریک
چقدر دلم تنگ شده واسه نگاه نزدیک
چقدر تو بودی عزیز واسه دلم عزیزم
چرا نموندی که من دنیا رو پات بریزم
همه ترانه هامو هدیه دادم به چشمات
شاید دوباره دیدم لبخندو رو لبهات
نمیشه بی وجودت عشقو شناخت تو دنیا
حتی با خاطراتت نمیشه رفت به رویا
خسته شدم عزیزم از دوری نگاهت
خسته و دل شکسته موندم من چشم به راهت

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1389ساعت 18:20  توسط MONIREH
|
دستی مرا در خود شکست
آهسته و آرام و نرم
حتی سکوت خانه هم
در حسرت آهم نشست
من بی صدا بی هیچ نوا
در دل غوغایی به پا
افسوس می خوردم چرا
تقدیر بامن کرد این روا
هرگز نشکستم دلی
بر کس نکردم سنگدلی
آخر چرا بر من کسی
رفتار کرد با بد دلی

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1389ساعت 18:11  توسط MONIREH
|
من كه در پيله ي خويش شوق پروانگي رفت از يادم
لا اقل موقع رفتن بسپار:
ابر جاي تو ببارد به سرم..
ماه جاي تو بتابد به شبم..
وسر انگشت بزند گاه گاهي به دلم ..
شايد اين تلخي ايام غم انگيز را باز با ياد تو از ياد ببرم..
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:4  توسط MONIREH
|
اکنون به میان جاده رسیده ام ...
هوا نه صاف است، نه ابری، نه تاریک است و نه روشن...
هم هست و هم نیست!...
دلم ترک برداشته و یاد همه از فرازش، از وجودم رخت بربسته است.
گاهی می اندیشم که هستم یا اینکه که خیالی بیش نیست.
برای جستجو کردن چشمانم سویی ندارد
وقتی تمام وجودت تردید می شود
خسته شدم از این همه تردید ...
شنیده ام تردید مقدمه یقین است . اما دریغ است قطره ای یقین.....
چرا؟؟؟
دوست دارم روياي مبهم روزهای ابريم ...
/moon/moon%201/4mcii2o.jpg)
+ نوشته شده در سی ام فروردین 1389ساعت 17:0  توسط MONIREH
|